مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

223

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

به دو رسد و او بر تو خشم آورد . كه اگر او ترا خشم آورد ، در كشتن تو بخواهد كوشيد . پس از آن‌كه عجوز اين سخنان بحاجب گفت ، روى بنعمت كرده ، گفت : اى كنيزك ، سخن او را مشنو و بدرون شو . ولى خاتون را از ممانعت حاجب آگاه مكن . پس نعمت سر به پيش انداخته ، بقصر اندر شد و خواست كه بدست چپ برود ، غلط كرده ، بدست راست برفت . خواست كه پنج در بشمارد ، شش در بشمرد و از هفتمين در داخل شد . مكانى يافت كه فرش ديبا بدانجا گسترده و پرده‌هاى حرير منقش به طلا بديوارهاى آن آويخته‌اند و عود و عنبر و مشك اذفر بمجمر اندر انداخته‌اند و در صدر مكان ، سريرى از يشم مرصع بگوهرهاى گران قيمت گذاشته‌اند . پس نعمت بفراز تخت بنشست و نميدانست كه قلم غيب از براى او چه نوشته است . پس در آن هنگام كه او نشسته و در كار خود متفكر بود ، خواهر خليفه با كنيزكان خود درآمد . چون او را بفراز تخت بديد ، گمان كنيزش كرد . پيش رفته ، گفت : اى دخترك ، كيستى و چه كار دارى و سبب آمدنت به اين مكان چيست ؟ نعمت سخن نگفت و پاسخ نداد . خواهر خليفه گفت : اى كنيزك ، اگر از خواصگان برادر من هستى و برادرم به تو خشم آورده ، به من بگو كه شفاعت كنم و او را بر سر مهربانى بياورم . نعمت جواب نگفت . آنگاه با كنيزك گفت : بدر غرفه بايست و كس مگذار كه بدينجا بيايد . پس پيش رفته ، بجمال او نظر كرد و گفت : اى دخترك ، خويشتن به من بشناسان كه كيستى و نام تو چيست و بچه سبب باينجا آمدهء ؟ كه من ترا در اين قصر نديده بودم . نعمت باز پاسخ نداد . در آن هنگام ، خواهر خليفه در غضب شد . ناگاه نقاب از روى نعمت كنار رفت و ديد كه پسر است . شگفت‌زده شد و خواست كه از كار آگاه شود . نعمت به او گفت : اى خاتون ، من مملوك هستم . مرا بخر و بر تو پناه آورده‌ام . مرا پناه ده . خواهر خليفه گفت : بر تو باك نيست . بازگو كه كيستى و ترا كه بدينجاآورده ؟ نعمت گفت : اى ملكهء جهان ، من نعمت بن ربيع كوفى هستم و از براى كنيزك خود ، نعم ، خود را بمهلكه انداخته‌ام و از جان خود درگذشته‌ام . اى ملكهء آفاق ، بدان